رهبران جنبش سبزراآزادكنيد.

رهبران جنبش سبزراآزادكنيد.

۱۳۹۴ مرداد ۲۶, دوشنبه

شیعۀ اثنی عشری، ره آورد قزلباشان برای ایران


Posted ژوئیه 28, 2015 by tohfeyegarmsar in Uncategorized. 2 دیدگاه تحلیل های ایران شناسانی چون ادوارد براون، والترهینتس، لرد استانلی و چارلزگری، از پدیدۀ قزلباشان بعنوان یک ضرورت تاریخی برای حفظ وحدت ملی و استقلال میهنی ایران، اگر نگوئیم دور از واقعیت، بسیار اغراق آمیز است. اکثر مورخین اسلامی نویس با استناد به این تحلیل ها، تشکیل حکومت مذهبی قزلباشان در ایران را نقطۀ عطفی در تاریخ ایران معرفی می کنند، که بعد از تازش و تجاوز تازیان مسلمان و استیلای آنان به مدت هشتم و نیم قرن بر این کشور، یک خاندان ایرانی، آنهم با رسمیت بخشیدن به یک مذهب تازی، یعنی شیعۀ اثنی عشری، بطور مستقل تشکیل حکومت داده است، که با حقیقت مغایرست. اولا به جز اسمعیل صفوی که ایرانی بود، هیچیک از قزلباشان همراه او که حکومت ایران را بدست گرفتند ایرانی نبودند، به همین سبب قزلباشان صفوی با زور شمشیر آخته درفش ولایت شیعه را بر افراشتند و ملاباشی گرائی را با سلطنت درآمیختند. ثانیا از کدام استقلال سخن رانده می شود؟ قزلباشان با اقتدا به همان شمشیر کشان اسلامی سعد وقاص، سردار تازی متجاوز، کشور ایران را تصرف کردند. چه تفاوتی می توان قائل بود بین متجاوزین تازی و قزلباشان، که هر دو از یک جنس، یعنی از جنس جهادگران اسلام بودند؟ شخصا معتقدم اینگونه تحلیل های ایران شناسی، فارغ ازهرگونه تعصب، بصورتی آلوده به اهداف استعماریست. دلایل این آلوده گی را در قدرت تهاجمی حکومت عثمانی به اروپا، که سپاهیانش تا آستانۀ دروازه های وین پیش رفته بود، و نگرانی حاکمان مسیحی اروپا، بالاخص ونیزیان ازاین نیروی مهاجم اسلامی باید جستجو نمود. حتی در جامعۀ سنت گرا و مذهب زده حال حاضر ایران امروز، پذیرش این مطلب که تاسیس نظامی چون صفویه در ایران، نقطۀ عطف در تاریخ ایران زمین بوده. از سوی بسیاری از ایرانیان بعید به نظر می رسد. با شکل گیری حاکمیت مذهبی قزلباشان، گروه ها و سازمان های دین سالاری در این سرزمین شکل گرفتند که در آنها سلطان یا شاه یا خلیفه و جانشین پیامبر و امام به مثابه ی نمایندگان مشروع الهی بر بخش عظیمی از منابع مالی و سیاسی، همچنین شالوده های اقتصادی و اجتماعی نظارت کامل یافتند. این شیوۀ زمامداری نه تنها به بهره کشی بیرحمانه طبقات میانی جامعه و مفتخوری طبقات مذهبی، بالاخص مبلغان مذهبی شیعۀ اثنی عشری انجامید، بلکه ثبات سیاسی، اقتصادی و اجتماعی را به خطر انداخت، دگرگونیهای علمی و فرهنگی را به بند کشید، و نهایتا بخش پیشه وری و صنایع را از شتاب رشد لازم انداخت. گزارشات تاریخی گواه است که فرهنگ ایرانی در طول بیست قرن، قبل از حاکمیت صفویه، واستیلای قزلباشان، فرهنگ مسلط خاورمیانه بود. هر چند که در آستانۀ ظهور قزلباشان، ایرانزمین را چهار حاکمیت سیاسی در میان خود تقسیم کرده بودند، یعنی منطقه پهناور بلوچستان، در دست سرداران بلوچ، خراسان و خوارزم، جزو قلمروی آخرین سلاطین تیموری، منطقه شیروان و داغستان زیر حاکمیت شاهان ایرانی تبار موسوم به شروانشاه، و خلاصه گرگان و ارزنجان و دیاربکر و عراق امروزی در دست شاهان بایندری قرار داشت. اما همۀ اینها خود را شاهان ایران می دانستند، نه نایبان امام یا پیامبری. آنها خود را موظف به کشتن و نابودی غیر مسلمانان نمی دانستند، یا خود را نمایندۀ خدا و آسمانی نمی پنداشتند. بلائی که قزلباشان بر سر ایران و ایرانی آوردند، حتا تجاوز و سلطه تازیان جهادگر نتوانست بود، چنین بلائی بر سر هویت ایرانی نازل نموده، و آنرا دچار دگرگونی های بنیادی نماید. چه آنانیکه در خوارزم و تخارستان حکومت می کردند، و چه آنانیکه در ارزنجان و دیاربکر، خود را شاه ایران و مروج فرهنگ و زبان ایرانی می پنداشتند. بابر تیموری که در فرغانه، غرب قرقیزستان امروزی حکومت می کرد، خودش را ایرانی و شاه ایران می دانست، و زبان رسمی دربارش زبان فارسی بود. زمانی هم که از ازبک ها شکست خورد، به کابل گریخت و بعدها به هندوستان رفت و تشکیل دولت تیموری هندوستان را داد، زبان و فرهنگ ایرانی را در هندوستان ترویج کرد. بطوریکه یک شاعر هندی قرن هفتم هجری بنام تاج الدین سنگریزه، با افتخار از این یاد می کند که هندی است، ولی با آداب ایرانی مزین است. حاکمیت های ترک تباری که تا پیش از قزلباشان بر ایران حکومت می کردند، عموما فرهنگ و آداب و رسوم ایرانی را پذیرفته، و ایرانی شده و به تمدن و فرهنگ و افتخارات گذشته ایران علاقه نشان داده و در راه ترویج و گسترش آن می کوشیدند. این حقیقت را می توان در پادشاهانی چون شکیب خان و عبیدالله خان ازبک، سلطان حسین بای قرا، جهانشاه قره قویونلو، اوزون حسن و سلطان یعقوب بایندر به وضوح مشاهده نمود. در واقع اگر قزلباشان بر سر ایران و ایرانیان نازل نمی شدند، و با تکیه بر مذهب شیعۀ اثنی عشری خود، نمی آوردند، آنچه که بر سر ایران آوردند، خواه ناخواه یک دولت سراسری در ایران تشکیل می شد که بدون تحمیل یک مذهب تازی، و با پیروی از فرهنگ و آداب و سنن ملی ایران برمردم حکومت نموده، مسیری درست تری می پیمود و بجای پذیرش اجباری یک مذهب خرافی، دوباره به میدان تمدن سازی و شکوه گذشته باز می گشت. اما پدیدۀ ایران ستیز و دشمن آفرین قزلباشان، که درآغاز قرن شانزدهم میلادی، پای به عرصۀ ظهور نهاد، این راه را بر روی ایرانیان مسدود نمود، در حالیکه آنزمان حرکت های تمدنی نوین در اروپا شروع شده بود. این بار ایران بدست ترکان قزلباش افتاد که به مراتب از مغولان ویرانگرتر بودند، و ملت ایران را دچار بلائی ناشناختۀ و مذهبی موهوم کردند که تا امروز چون خوره هستی ایران را خورده و می خورد. در بارۀ آثار دیرپای آخوندپروری شاهان صفویه، محقق فقید عیسی صدیق، در کتاب تاریخ فرهنگ ایران می نویسد: بر اثر تشدید دشمنی شیعه و سنی در عصر صفوی، ایرانیان از ارتباط مستقیم خود با مغرب زمین، به علت حائل بودن دولت وسیع عثمانی میان ایران و اروپا، محروم ماندند. در این دوره که درست مقارن با نهضت عظیم رنسانس و جهش علمی، صنعتی و اقتصادی غرب و تحولات شگرف عصر جدید بود، ایرانیان بدین ترتیب از آشنائی با علوم و صنایع نوین اروپا بی نصیب ماندند، و از کاروان تمدن بدور افتادند. از سوی دیگر کم آگاهی توده ها، به کمک فریبکاری مبلغان مذهبی شیعه، باعث گردید قریحه ها و استعدادها، با توجه به انگیزه های فرصت های اجتماعی، فقط در جهت تحصیل علوم دینی صرف گردد، و در سایۀ چنین سیاستی بر تعداد طلاب مذهبی افزوده و از میزان محصلین علوم مدرن کاسته می شد. با استیلای قزلباشان بر ایران، ایرانیان از گلوگاه های اقتصادی، سیاسی و نظامی کشور برکنار شدند. از مجموع هشتاد ونه والی مناطق گوناگون ایران، هفتاد وچهار والی از قزلباشان مهاجر بودند، صفویان برای کاهش نفوذ ایرانیان در تشکیلات دیوانی خود نه تنها از قزلباشان، بلکه ترجیح میدادند تا از غلامان و مهاجران غیر ایرانی استفاده کنند. آخر این چه حکومت ایرانی بود که کمر به محو ایرانیان بسته بود؟ درواقع حکومت صفویه که بسیاری تشکیل آنرا موجب ایجاد یکپارچه گی می پندارند، برای تثبیت خلافت خود به همان راهی رفت که حاکمیت های تازی متجاوز در ایران پیاده نموده بودند، این چگونه استقلال میهنی بود؟ و ایرانیان به کدام جنبۀ ملی حاکمیت صفویه باید ببالند؟ متاسفانه هیچ مورخ اسلام نویسی، از آلفونسو آلبو کرک پرتقالی که هفت سال بعد از ظهور حکومت قزلباشان بر ایران، از هندوستان وارد خلیج فارس شد، و با نقض حاکمیت ملی ایران براحتی بندر هرمز، بزرگترین بندر بازرگانی خاورمیانه را به اشغال خود درآورد و بدنبال آن بر تمام بنادر مهم خلیج فارس دست یافت سخن نمی گوید. آیا اشغال جزایر ایرانی، جزئی از یکپارچه گی و استقلال میهنی این کشور محسوب نمی شد؟ در آنزمان بندر هرمز تابع حاکم لار بود، به نظر می رسد حاکم قزلباش لار، در مقابل دریافت رشوه، تن به اشغال جزیرۀ هرمز توسط دریانورد پرتقالی داده بود. شش سال بعد از اشغال این جزیره، اسمعیل صفوی با نمایندۀ شاه پرتقال مذاکره، و از او درخواست مساعدت درجنگ بر علیه عثمانی، در ازای اشغال جزیره هرمز را نمود. اسمعیل صفوی بر پایۀ یک وعدۀ دروغین پرتقالی ها، تن به اشغال بخشی از سرزمین ایران توسط پرتقالی ها داده و بدان مشروعیت بخشید. دو سال بعد رسما اسماعیل صفویه در جایگاه شاه ایران، الحاق هرمز به پرتقال را برسمیت شناخت، و از آن زمان سلطۀ ایرانیان بر خلیج فارس به پایان رسید، اما باز هم می گویند و می نویسند حکومت قزلباشان موجب یکپارچه گی ایران گردید، تازه چندی بعد بازهم با توافق قزلباشان حاکم بر ایران پای انگلیسی ها به ماجرا باز شد. انگلیسی های مکار با دخالت در امور داخلی ایران به شاه عباس صفویه کمک کردند تا جزیره هرمز را از پرتقالی ها بگیرد. هنگامی که آلفونسو آلبو کرک پرتقالی جزیرۀ هرمز را در سال 1514 میلادی به تصرف خود درآورد، ناحیۀ باریک ساحلی واقع در خاک ایران را که شهر گمرو( بندرعباس کنونی) در آن قرار داشت را نیز اشغال نمود. پرتقالی ها تا یک قرن بعد از آن، از این شهر برای حمل کالا به هرمز و بالعکس استفاده کردند. اما سلاطین خوش نشین و مذهب زده صفوی، همراه با مبلغان مذهبی که از سراسر خاورمیانه به ایران هجرت نموده بودند، غافل از نادیده انگاشتن حاکمیت ارضی کشور مشغول برنامه ریزی سرکوب مخالفین خود بودند. لارنس لاکهارت، مورخ انگلیسی در کتاب انقراض سلسلۀ صفویه می نویسد: در نتیجه تبلیغات ماهرانه ای، شبیه تبلیغات ابومسلم به نفع خانوادۀ عباسیان در هفت قرن قبل، پیروان قزلباش اسماعیل نوجوان توانستند، عدۀ زیادی از ترکمانان شیعی مذهب ساکن آسیای صغیر و سوریه را به دور خود گرد آوردند. در نبردی که باعث شد اسماعیل صفوی بعنوان شاه آذربایجان در تبریز به تخت بنشیند، قسمت عمدۀ موفقیت او مدیون طوایف بزگ ترکمن مانند تکلو، ذوالقدر، شاملو، روملو، استاجلو، افشار، قاجار و ورساق بود. روسای قبایل مذکور که همه غیر ایرانی بودند، به همراهی پیروان خود از متصرفات ترکیۀ عثمانی آمده بودند، و به دور اسماعیل جمع شده بودند. آنوقت چگونه می توان ادعا نمود که حکومت صفویه از خاندان ایرانی و حکومتی مستقل بوده؟ در سال 1514 میلادی عدۀ کثیری از هم مسلکان همین قبایل قزلباش، در آسیای صغیر به دست سلطان سلیم به قتل رسیدند، لذا طوایف فوق از موطن خود فراری شده و به دور اسماعیل صفوی حلقه زدند. فکر می کنید که این تجمع به دور یک نوجوان با چه هدفی بود؟ یقینا آنان مصمم بودند توسط اسمعیل و تاسیس نظام اسلامی مخالف عثمانی در ایران، انتقام هم مسلکان خود را بگیرند. با توجه به مستندات فوق، توجیهات ایرانی بودن حاکمیت قزلباشان صفوی چیست؟ اسماعیل به پاداش خدمات این طوایف قزلباش، به هرکدام از آنها بخشی از خاک ایران را واگذار نمود، و این حاکمیت بیگانه بر ایرانیان را تاریخ نویسان اسلامی وحدت ملی نام نهاده اند. به نوشته استاد مینورسکی، در زمان عباس صفوی، او از طایفه ای بنام ساهسون از آسیای صغیر دعوت کرد تا به اردبیل بیایند، می گویند چراگاه های تابستانی طایفۀ فوق هنوز در حوالی شهر اردبیل وجود دارد، حال چنین بیگانه پرستی از سوی قزلباشان صفویه چرا به عنوان استقلال میهنی مورد ارزیابی قرار می گیرد، خود حدیث مفصلی است.

۱۳۹۴ مرداد ۱۸, یکشنبه

خانه / اخبارایران و جهان / گزارشي تکان دهنده از “چشم فروشی” در مشهد


گزارشي تکان دهنده از “چشم فروشی” در مشهد ۱۸ مرداد ۱۳۹۴ شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۴ نشریه شهرآرای محله در مشهد با اشاره به رواج خرید و فروش اعضای بدن از جمله کلیه در این شهر، از “بازار جدید خرید و فروش چشم” و تلاش یک جوان سی و چهارساله برای فروش یکی از چشم هایش گزارش داده است. لاله‌سادات کوثری خبرنگار این نشریه محلی، می گوید: “دوسه روز قبل بود که برای تهیه گزارش به خیابان مهدی در محله فرامرز عباسی رفتم. گشت‌وگذار در دل محله و دقت در مشکلات اهالی، باعث شد تا این‌بار سوژه جدیدی نظرم را به خود جلب کند. عبارت‌هایی مانند فروش کلیه، کلیه‌فروشی، فروش کلیه زیر قیمت” و… تاکنون زیاد به چشمم خورده بود اما این عبارت با بقیه فرق داشت و روی دیوار با ماژیک پررنگ نوشته شده بود؛ چشم‌فروشی.” این خبرنگار نوشته است: “تصور می‌کنم آفتاب طاقت‌فرسای ظهر تابستان سوی چشمانم را کم قوا کرده است. جلوتر می‌روم تا شاید بتوانم دقیق‌تر بخوانم. نه، عبارت درست است. روی دیوار زیر شماره تلفن خط ایرانسلش نوشته شده است:چشم‌فروشی. عبارت تکان‌دهنده‌ای که هنوز که هنوز است، نوع نگارش حروفش بر روی دیوار، در ذهنم نقش بسته است. با تلفن همراهم شماره می‌گیرم، 730….0937 مشترک مدنظر در دسترس نمی‌باشد. درحالی‌که تمام ذهنم از علامت سوال پر شده است، باز هم تلاش می‌کنم. چندروزی می‌گذرد و بالاخره بعد از کلی تلاش، تلفنم پاسخ داده می‌شود. با شنیدن صدای مرد جوان گمان نمی‌کنم سن‌وسالش بیشتر از 40 باشد. پیشنهاد خرید چشم را مطرح می‌کنم و بعد از انجام رایزنی و صحبت تلفنی، قرار ملاقات محقق می‌شود و این‌بار به‌عنوان خریدار پای معامله می‌روم.” محل قرار، ایستگاه اتوبوس چهارراه میدان بار در مشهد است و خبرنگار شهرآرای منطقه دوی مشهد درباره ملاقات با فروشنده چشم نوشته است: “کمی زودتر از ساعت قرار در محل ایستگاه حاضر می‌شوم. تمام طول مسیر تا محل قرار را پیاده می‌روم و در تمام راه، ذهنم درگیر این سوال است که چرا باید کار به جایی برسد که انسان حاضر باشد چشم خود را بفروشد؟ سر ساعت مقرر از راه می‌رسد. خودش را «م» معرفی می‌کند و سی‌وچهارساله. بلافاصله و بدون مقدمه وارد صحبت می‌شود. خانم، رک و پوست‌کنده حرفت را بگو. آخرش چند؟ چوب حراج به بدن به دلیل فشار اقتصادی اصلا برایش مهم نیست که چرا و به چه دلیل در محل ملاقات حضور یافته‌ام. حرف از 2میلیون به میان می‌آورم که پاسخ می‌دهد: 2میلیون خیلی کم است. ما با هم وارد معامله نمی‌شویم. رویش را برمی‌گرداند و قصد رفتن می‌کند که از او می‌خواهم رقم پیشنهادی‌اش را بگوید. می‌گوید: 6ماه پیش در تهران یک کلیه‌ام را 6میلیون فروختم. الان هم به‌شدت فشار مالی دارم. حاضرم با همان 6میلیون چشمم را بفروشم.” به نوشته این نشریه مشهدی، این مرد 34 ساله که داوطلب فروش یکی از چشم های خودش شده درباره دلیل چنین اقدامی گفته است: “سه‌بچه دارم و صاحب‌خانه جوابم کرده است. بی‌سواد و بیکار هستم و باید خرجی فرزندان و همسرم را بدهم. چشم من مال شما، هرکار دوست دارید، با آن انجام دهید. لرز تمام بدنم را فراگرفته است.” او همچنین گفته است:”از من که گذشت، دلم نمی‌خواهد فرزندانم بی‌خانمان بزرگ شوند. برای من چه اهمیت دارد که یک چشم داشته باشم یا نه؟” و تاکید کرده است که “ندارم. فقر امانم را بریده است. اصلا شما می‌فهمی نداری یعنی چی؟ نان خشک خوردن یعنی چه؟ برایم مثل روز روشن است که دیگر اندام‌هایم را نیز می‌فروشم. چه اهمیت دارد که من یک دست داشته باشم یا نداشته باشم؟ یک پا داشته باشم یا نداشته باشم؟ لازم باشد، حتی پوستم را هم می‌فروشم.” خبرنگار شهرآرای محله نوشته که این مرد 34 ساله در جریان این دیدار گفت که “الان دو خریدار هستند که حاضرند با همین قیمت و پرداخت تمام مخارج بیمارستان، پای معامله بیایند. تازه قرار است فردا در اینترنت هم آگهی بدهم که احتمالا اگر آگهی سراسری بدهم، پول بیشتری بگیرم” و البته در نهایت “رویش را برمی‌گرداند و می‌رود”، و قرار می‌شود درباره قیمت خرید چشم “تا فردا صبح به او خبر دهم.” لاله‌سادات کوثری نوشته است که “جوان سی‌وچهارساله یا واضح‌تر بگوییم فروشنده چشم، راه خود را می‌کشد و می‌رود. تمام خواسته او این روزها از زندگی این است که بتواند به بالاترین قیمت ممکن، چشم خود را بفروشد تا شاید بتواند بار دیگر سرش را در مقابل فرزندان خود بالا ببرد و سربلند شود. پول صاحب‌خانه را بدهد و دست‌کم چندماهی فرزندانش را از خوردن نان خشک نجات دهد. باز هم قصه پرغصه فقر. این‌بار چوب حراج به سلامتی و جسم و جان. جوان سی‌وچهارساله که با هزار امید و آرزو پای معامله چشم خود آمده است، مثل روز برایش روشن است که شاید در چند ماه آینده، اندامی دیگر از بدن خود را به فروش بگذارد.” Post Views: 8,664